مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
332
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
را ببزرگان خود ببخشود و گفت : هركس غلام و كنيز خود را ببرد و از آن خودش باشد . ابو صبر گفت : اى ملك ، خدا ترا راحت بخشد كه مرا از اين غولان راحت بخشيدى و گرنه من بسير كردن ايشان قدرت نداشتم . ملك از سخن او بخنديد . پس از آن با بزرگان از گرمابه بدر آمد . بسوى قصر روان شدند . و آن شب را ابو صبر با فرحى تمام ، زرها را شمرده در هميانها ميكرد و مهر بر آن ميزد . و در نزد او چهار مملوك و چهار كنيز از بهر خدمت بودند . پس چون بامداد شد ، ابو صبر ، گرمابه بگشود . منادى ببازار فرستاد كه ندا دردهد كه هركس ميخواهد بگرمابه اندر شود و غسل كند و باجرت گرمابه هرچيز كه مروت او اقتضا كند ، بدهد ، كسى را با وى سخنى نخواهد بود . آنگاه ابو صبر در نزد صندوق بنشست و مردمان بگرمابه هجوم آوردند . هركس هنگام بيرون رفتن ، هرچه قدرت داشت ، به روى صندوق مىگذاشت . و هنوز شام نشده بود كه صندوق از سيم پر گشت . پس از آن ملكه خواست كه بگرمابه درآيد . روز را دو بخش كرد . از صبح تا ظهر از بهر مردان قرار داد و از ظهر تا شام از براى زنان . وقتى كه ملكه بگرمابه درآمد ، ابو صبر ، كنيزكى را در سر صندوق بنشاند . چهار تن كنيزك كه دلاكى آموخته بود ، از بهر خدمت در گرمابه بگذاشت . چون ملكه به گرمابه اندر شد ، عجب آمدش و خاطرش بگشود و هنگام بيرون آمدن ، هزار دينار بصندوق بگذاشت . و خبر گرمابه در شهر شايعه شد . هركس كه بگرمابه درمىآمد ، خواه توانگر خواه فقير ، ابو صبر را محبت ميكرد و باكرام او ميافزود و از هرسوى ، منفعت بابو صبر روى گذاشت . و ملك ، هفتهء يكبار بگرمابه مىرفت و هزار دينار بابو صبر ميداد . و ساير ايام هفته ، بزرگان دولت و فقيران رعيت بگرمابه درمىآمدند . و ابو صبر با مردم با مدارا و حسن سلوك رفتار ميكرد . اتفاقا قبطان ملك كه در كشتى بابو صبر احسان كرده بود ، بگرمابه درآمده ، ابو صبر جامه بركنده ، با او بگرمابه شد و او را بماليد و تن او را بشست و زياده از حد با او مهربانى كرد . چون بيرون آمد ، ابو صبر ، شربت و قهوه از بهر او